عطر دلتنگی

scent of nostalgia

عطر دلتنگی

scent of nostalgia

مشخصات بلاگ
عطر دلتنگی
آخرین مطالب

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است


تمام بغض ها ودلتنگی هایم را تا به آخرقورت می دهم،شانه هایم دچار گرفتگی عضلات شده اند.

وسهم من از لحظه هایی که نیستی تاریکی مطلق اتاقیست که به آن پناه میبرم.

وتمام ترس هایم را بر بدنه ی نازک شیشه می کشم،تابریزد عقده های نبودنت!

پای احساسم که در میان باشد فرقی ندارد توهستی یا آدم هایی که به قول خودت ازبس تکراری اند

 مثل چوب کبریت مرتب شده در جعبه یک شکل ویک اندازه،ایستاده اند....هرکه باشد...امانه...

فرق می کند،پای تو که در میان باشد عادلانه تر قضاوت می کنم وبیشتر میشکنم....

تو می خواهی متفاوت باشم وروی مدار اراده ،تمام مسئولیت هایم رابپذیرم که نرسم به پوچی،به خلاء به تاریکی....

قبول حق باتوست...

امامن هم به قدر یک نقطه ازاعتماد حق دارم؟حق دارم که دلم بلرزد وقتی تونگاهت راازمن پنهان

 می کنی،وقتی این روزها مثل گذشته حواست به من نیست!حرفهایت را به شوخی میان کلمه های فلسفه

 ای جای می دهی که برایم نا آشناست وغیرت مردانه ات مثل پتک ،با وجود آشنای غریبه ای که میدانی

بودنش تمام رگ های اعصابم را منقبض می کند برنقطه ی گیجگاهی می کوبی که میدانی یک ضربه

کافیست برای مرگ مغزی شدن ونبودن در دنیایی که تو مالکش نیستی.....

باشدقبول توخواستی ونشد!مگرچقدر می شود برای یک نفرزمان گذاشت؟

 

مگرچندوقت می شود دلواپسش شد؟وابتدای جاده ایستاد وتمام فانوس هارا بی نور کرد تا کسی که

 می خواهی دلبسته ی خورشید شود ودر کورسوی فانوس ها ،خورشید را از یاد نبرد!وهی جاده رانشان

 دهی و بگویی این راه توست،نوری که دلبسته اش شدی نور مصنوعی فانوسیست که همین روزها به

آخر میرسد! اما کو گوش شنوا؟

قبول دارم!تمام این کارها را برای من کردی تا این نقطه از مدار نباشم!اما نشد،گوشم به حرفهایت

 بدهکار نبود!

اماحالا چه؟حالا که می خواهم تمام وجودم گوش باشد برای حرفهایت،حس حسادت را درمن آنقدر

تحریک می کنی که یک کمک ،یک نگاه خشک وعادی،حالم را به هم میریزد!

تمام صبوریم را بالا می آورم وبی تابی ام را مهر می کنم ومی چسبانم بر پیشانی که همه ببینند الا تو!

که این روزها حجب وحیای لعنتی ات،سرت رابالا نمی آورد....

باشد قبول!تو خواستی ونشد!...

اصلا مگر باید همه مدارها بر وفق ما بچرخد؟؟؟؟

 

  • میترا اسدی

حرفی نیست وقتی تمام کلمه ها را به هم ریختم......

فعل ها وفاعل ها را،نقطه ها را مات کردم وتمام استعاره هارا از یاد دستور زبان فارسی بردم.آرایه ها

را به اسارت گرفتم،مبادا که دوباره خیال نوشتنت بی تابم کند...

وقتی هیچ مخاطب خاصی در دسترس نیست،وقتی کلمه ها گنگندو آنطورکه باید دینشان را ادا نمی کنند

توازمن نامتعادل تری ساعت های زندگیت به هم خورده اندوتوحواست را ازدست های لحظه هایم

 پرانده ای....گاهی جلوی همه لج میکنی و دلم را به خیال خام نبودن میسپاری....گاهی در خلوتمان

زمین و زمان را به هم میدوزی تا بخندم.

همیشه جوری وانمود کرده ای که هوایم را داری،اما مگر دل من با این هواهای نبودنت عادت میکند؟؟؟

وقتی بی خوابی وساعت های روز وشبت در هم می شوند،توحواست هست کسی پشت تمام ثانیه ها دلش

 شور لحظه های نیامده ای  را میزندکه میداند با تو سازگار نیست.

تو حواست هست که این روزها تورا کم دارم...وقتی دلم میگیرد وقتی شانه هایم تکیه گاهی می خواهد

 وتونیستی نمیدانی که چه آواری درونم فرو میریزد...

 

 

  • میترا اسدی