عطر دلتنگی

scent of nostalgia

عطر دلتنگی

scent of nostalgia

مشخصات بلاگ
عطر دلتنگی
آخرین مطالب

پاییز گوارای وجودتان

دوشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۳۰ ب.ظ

پاییز آمدست کــــه خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"

بر باد می دهــم همـه ی بــود خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت

باران بشو ، ببار بــه کاغذ ،سخن بگــو

وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من

حتی اگر خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنـــی کـــه مرا زود تر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت

پاییز من  ،  عزیـــز غــم انگیز برگریـــز

یک روز می رسم و تو را می بهارمت!!!

"سید مهدی موسوی"


پاییز مبارک

  • میترا اسدی

نظرات  (۲۲)

سلام
مطالب خوبی گذاشتی ولی تعجب میکنم چرا اینقدر بازدیدت کمه
می خوام یه روش خوب بهت معرفی کنم واسه بالا بردن بازدیدکنندگان وبلاگت
برو تو سایت 24 آی پی عضو شو بعد رو گزینه کسب امتیاز کلیک کن بعد امتیازات رو به وبلاگ خودت اختصاص بده بعد می بینی که چجوری بازدید وبلاگت بالا میره حتما امتحان کن
اینم آدرسش
www.24ip.ir
پاسخ:
سلام
رفتم ولی وسطش سیستم قطع شد امیدوارم که ثبت نام شده باشم .ممنون از حضورتون
  • محمد مهدی ( مازنی ریکا )
  • سلام میترا خانم
    خوبی؟
    شعر خیلی قشنگی بود
    پاییزتون قشنگ
    دمت گرم دوست گلم
    پس من باید بین اون 4 تا حکیم اسم تو هم بنویسم :)))
    از این اشعار حکیمانت هم همون اول متوجه شده بودم که با یه حکیم سرو کار دارم.  :)
    حکـــــــــــــــــیم جان فعلا

    پاسخ:

    سلام دوست جونم

    بابا شرمندم نکن.من ظرفیت ندارماااااااااااااااااا قلبم به شدت ضعیفه ها....

    قلب ما ضعیف دختر داره گومب گومب میزنه......

    خیلی قشنگه قالبه متفاوط 

    تصاویرم قشنگن منم لینکت میکنم 

    موفق باشی 

    ی نفرم ﻧﺪﺍﺭﯾـــــــــــــــــﻢ وسط دعوا ﺑﻬﺶ
    (الکی)ﺑﮕﯿــــــــــﻢ :
    ﺑﺮﻭ
    ﺩﻧﺒـــــــــــــﺎﻝ
    ﺯﻧﺪﮔﯿـــــــﺖ ....
    ﺳﺮﻣــــــــــــﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﺑﺰﻧﻪ ﺑﮕﻪ :
    هیییییییس !
    ﻻﻣﺼــــــــﺐ ﻫﻤﻪ ﺯﻧــــــــــﺪﮔﯽ
    ﻣﻦ ﺗﻮﯾـــــــــــــــــــــــﯽ :|
    پاییز از حوالی حوصله ات که بگذرد
    من زرد می شوم!!!
    و تا کفش های رفتنت جفت می شود
    غریب می مانم!!!
    و نیلوفرانه دوستت دارم....
    نه مثل مردمی که عشق را از روی غریزه نشخوار می کنند!
    من درست مثل خودم
    هنوز و همیشه
    دوستت دارم...
  • آبی آسمانی
  • توان گفتن آن راز جاودانی نیست

    تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست 

    پراز هراس و امیدم که هیچ حادثه ای

    شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

    زدست عشق به جز خیر بر نمی آید

    وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست 

    درختها به من آموختند فاصله ای

    میان عشق زمینی و آسمانی نیست

    به روی آینه ی پر غبار من بنویس

    بدون عشق جهان جای زندگانی نیست
    عزیزی پاییز تو هم قشنگ
    پاسخ:

    پاییزت پراز خش خش آرزوهای قشنگ


    عمر انسان ...
    خدا خر را آفرید و به اوگفت:
    تو بار خواهی برد، از زمانی که
    تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی
    که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر
    پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو
    علف خواهی خورد و از عقل بی بهره
    خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی
    کرد و تو یک خر خواهی
    بود.
    خر به خداوند پاسخ  داد: خداوندا!من می خواهم خر باشم،
    اما پنجاه سال برای خری همچون من
    عمری طولانی است.پس کاری کن فقط
    بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی
    خر را برآورده کرد
    خدا سگ را آفرید و به او  گفت:
    تو نگهبان خانه انسان خواهی
    بود و بهترین دوست و وفادارترین
    یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که
    به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
    زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی
    بود
    سگ به خداوند پاسخ  داد:
    خداوندا!سی سال زندگی عمری
    طولانی است.کاری کن من فقط پانزده
    سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را
    برآورد…
     
    خدا میمون را آفرید و به  او گفت:
    و تو از این سو به آن سو و از
    این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و
    برای سرگرم کردن دیگران کارهای
    جالب انجام خواهی داد و بیست سال
    عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی
    بود.
    میمون به خداوند پاسخ  داد:
    بیست سال عمری طولانی است، من
    می خواهم ده سال عمر کنم.و خداوند
    آرزوی میمون را برآورده
    کرد.

    و
    سرانجام خداوند انسان را آفرید و  به او گفت:
    تو انسان هستی.تنها
    مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره
    زمین.تو می توانی از هوش خودت
    استفاده کنی و سروری همه موجودات
    را برعهده بگیری و بر تمام جهان
    تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر
    خواهی کرد.

     
    انسان گفت:سرورم!گرچه من
    دوست دارم انسان باشم، اما بیست
    سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی
    سالی که خر نخواست ، آن پانزده
    سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که
    میمون نخواست زندگی کند، به من
    بده.

    و
    خداوند آرزوی انسان را برآورده
    کرد…

    و
    از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست
    سال مثل انسان زندگی می
    کند!!!

    و
     
    پس از آن،ازدواج می کند و سی سال
    مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می
    کند ، و مثل خر بار می
    برد

    و
     
    پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند،
    پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در
    آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و
    هرچه به او بدهند می
    خورد…!!!

    و

    وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون
    زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به
    خانه آن دخترش می رود و سعی می کند
    مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند


    پیانواَت را از طبقه آخر یک آسمان خراش پرت کن پایین !

    دیدی ؟

    امروز من اینگونه شکستم !
    پاسخ:

    خدا نکنه شکسته باشی

    خنده های تو آرزوهای من اند بخند تا برآورده شوند...

    به من مجــــــــــــــوز چاپ نمی دهند ...

    می گویند داستـــــــــــــــانی که نوشتی قابل باور نیست

    اما من ....

    فقط خاطـــــــراتم را نوشــــــتم ...
    شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟
    واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم . هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟ واتسون گفت: ازلحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در مواذات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد. شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که چادر ما را دزدیده اند
    خنده ام میگیرد
    وقتی پس از مدت ها بی خبری
    بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری
    میگویی : دلم برایت تنگ است
    یا مرا به بازی گرفته ای
    یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی
    دلتنگی ارزانی خودت . . .
    پاسخ:
    دلتنگی سهم ماست از خاطراتی که یک روز خاطره نبودند زندگی بودند.........
    دل من تنها بود....

    دل من هرزه نبود....

    دل من عادت داشت که بماند یک جا....

    به کجا؟!

    معلوم است به در خانه تو....

    دل من عادت داشت....

    که بماند آنجا....

    پشت یک پرده توری....

    که تو هر روز آن را به کناری بزنی....

    دل من ساکن دیوار و دری است....

    که تو هر روز از آن می گذری....

    دل من ساکن دستان تو بود....

    دل من گوشه یک باغچه بود....

    که تو هر روز به آن می نگری....

    راستی!!! دل من را دیدی؟؟؟!

     آپــــــــــــــــــــــܢܢ  
    پاسخ:
    سلام ممنون عزیزم از شعر زیبایی که فرستادی
    [گل][گل][گل]
    [گل] سلام [گل]
    [گل][گل][گل]
    پاسخ:
    سلااااااااااااااااااااااااام عمو علی. حال شما؟از این ورا؟
  • محمد مهدی ( مازنی ریکا )
  • سلام
    خوبِ؟
    مشتی میترا خانم ایشالله به سلامت برید و بیاید(^_^)
    پاسخ:
    سلام ممنونم. تازه سه ساعته که رسیدم.......براتون یه عالمه دعا وسلامتی سوغات آوردم.
    سلام 
    خیلی وقته بهم سر نزدیا
    بیا منتظرتم
    یا علی
    پاسخ:
    سلام ببخشید حق داری...
    سلام عزیزم لطفا لینک منو به این اسم تغییر بده:ღ♥ღبهشتـــــــــــــــــــ مــــــــــــــــن ღ♥ღ
    ممنونم عزیز جونم[قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]
    مرسی عزیز دلم

    سردش بود…


    دلم را برایش سوزاندم…!

    گرمش که شد، با خاکسترش نوشت

    خداحافظ

    آغوشت را تـــــــنگ تر کن...

    حســـــــــادت میکنم به هــــــــــوایی که میان من وتوست

    آغوشت را تنگتر کن....

    بـــی مرز میــــــــخواهمت ....

    حرف های زیادی داری

    سکوت علامت چیست

    نمی دانم علامت رضایت است

    یا همان جواب ابلهان خاموشی است

    معنی جدیدی به سکوت داده ای

    سکوتت را می فهمم

    یعنی انتظار

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی