عطر دلتنگی

scent of nostalgia

عطر دلتنگی

scent of nostalgia

مشخصات بلاگ
عطر دلتنگی
آخرین مطالب


حرفهای شیرینی بینمان بود!...

من تورا به رسم خوابهای مسموم از رویاهایم دور کردم تا به خیال بد اندیشم نحسیت، شیرینی رویاهایم را به چالش نکشد....

اما نمیدانستم رویاهایم شیرینیشان را از تو وام میگیرند،نمیدانستم هنوز که هنوز است ،توحس شاعرانگیم را ورق میزنی...

گفتم از تو دورم،گفتم سردم،گفتم که چمدانت را ببندی و به حس مشترکی که بینمان بود لبخند بزنی و بگذری و...بگذری،پیش ازآنکه دیر شود ...پیش از آنکه هوس انتقام بچگیم چرخ ماشینت را پنچر کند...

اما تو ماندی...ماندی وآینه های دق را به رویم نشاندی و به خیالت دست یافتنی شدم؟

نه جانم،من این روزها فقط بوی خودکار بیکی را میدهم که خونش را جرعه جرعه حلال کاغذی می کند که تشنه ی جنون است

قتلی که از زاویه های نگاه تو پنهان مانده وقاتلی که سر به گرداب تنهائیش آخرین آپار جرم را پاک می کند

اما تو پاکی ودر صداقتت اقیانوس های تبخیر شده،قطره قطره باران می دهند،اما بگذاربی پرده تر از همیشه روی نقطه ای که میدانی حرفم را به کرسی اقتدارش بنشانم:

من و تو محال است ماشویم،حالا که خط فاصله امانمان نمی دهد...

  • میترا اسدی

می خواهی چه کنی؟

چرا حرفت را نمی زنی؟هرچیز درزمان خودش به دل می نشیند چه برسد به حرف!

می خواهی خیالت از چه راحت شود؟من؟یا آینده ات؟

کداممان مهم تریم؟حتما آینده ات!حتما آینده ات مهم است که حرف نمیزنی ،زبان باز نمی کنی!

تو،منی را که روبه روی تو ایستاده ام نمی بینی وهوای چیزی را داری که هنوز نیامده؟

باشد انتخاب با توست!اما حداقل دفتریادداشت نگاهت را ببند،کلمه ها از فاصله ی دور هم خواندنی اند!!!

حتی اگر به ظاهر بی تفاوت باشی،نگاهت مدام پاپیش می گذارد،بی تفاوت به اجازه ی تو!!!

 

 

  • میترا اسدی


یک....دو....سه....چهار.....هشت....نه.....هفده....

کلاغ های سرگردان حضورمان را می گویم....

آنها که گوش تیز کرده اند که نباشم،که نباشی.....که همه جاجار بزنندوخبرشومشان را نقل مجلس هایی

کنند که حوصله ی ما از آن،خارج است....

کلاغ ها همیشه نقال خوبی نبوده اند،جز دلشوره وتشویش چیزی به لحظه هایمان اضافه نمی کردند....

اماتو حواست همیشه هست که چه حرفی را کجا و کی بزنی که کلاغ ها خبرنشوند....

یک....دو....چهار...شش...ده

هان....کجابودیم؟باز شمارش این کلاغ های لعنتی حواسم راپرت کرد...

هان....میگفتم تو همیشه حواست هست که....

اما نه...دیگرنیست...این روزهاحواست پی کلاغ شومیست که پرهای سیاهش رابا طاووس گری های

عشوه گرانه اش از تو پوشیده ومنقارش را در ته حنجره ام فرو داده،مبادا حرفی بزنم ،مبادا

بگویم:خبردار باش وهوشیار که طاووسی که زیبایی اش مجذوبت کرده،همان جغد شومیست که مرا از او

میترساندی....

حواست هست...چشمهایم راببین تمام حرفها وکلمه ها در من رژه میروند وتوسوت پایان را نمیزنی....

توحتی نگاه نمی کنی که کدام کلمه به خط پایان نزدیکترست والان است که از چشمهایم بیرون بپرد

وبا تودست به یقه شود،شاید سرت رابالا بگیری وفراتر از فلسفه ی زندگیت به من نگاه کنی وته حرفهایم رابخوانی...

یک ...دو...چها...شش....ده....بیست وهفت.....

می بینی چه راحت گرفتار وسواس شمارش شده ام،هرچقدر می شمارم بازم کم است!!!

تو که کمکم نمی کنی،که این کلاغ سیاه را از زندگیمان دور کنیم!!!پس چه فرقی دارد یکی باشد یا ده تا؟؟!!

هرچند که میدانم فرمانروای تمام کلاغ ها همان طاووس هنرمند روبه رویت هست!!!

 

  • میترا اسدی


تمام بغض ها ودلتنگی هایم را تا به آخرقورت می دهم،شانه هایم دچار گرفتگی عضلات شده اند.

وسهم من از لحظه هایی که نیستی تاریکی مطلق اتاقیست که به آن پناه میبرم.

وتمام ترس هایم را بر بدنه ی نازک شیشه می کشم،تابریزد عقده های نبودنت!

پای احساسم که در میان باشد فرقی ندارد توهستی یا آدم هایی که به قول خودت ازبس تکراری اند

 مثل چوب کبریت مرتب شده در جعبه یک شکل ویک اندازه،ایستاده اند....هرکه باشد...امانه...

فرق می کند،پای تو که در میان باشد عادلانه تر قضاوت می کنم وبیشتر میشکنم....

تو می خواهی متفاوت باشم وروی مدار اراده ،تمام مسئولیت هایم رابپذیرم که نرسم به پوچی،به خلاء به تاریکی....

قبول حق باتوست...

امامن هم به قدر یک نقطه ازاعتماد حق دارم؟حق دارم که دلم بلرزد وقتی تونگاهت راازمن پنهان

 می کنی،وقتی این روزها مثل گذشته حواست به من نیست!حرفهایت را به شوخی میان کلمه های فلسفه

 ای جای می دهی که برایم نا آشناست وغیرت مردانه ات مثل پتک ،با وجود آشنای غریبه ای که میدانی

بودنش تمام رگ های اعصابم را منقبض می کند برنقطه ی گیجگاهی می کوبی که میدانی یک ضربه

کافیست برای مرگ مغزی شدن ونبودن در دنیایی که تو مالکش نیستی.....

باشدقبول توخواستی ونشد!مگرچقدر می شود برای یک نفرزمان گذاشت؟

 

مگرچندوقت می شود دلواپسش شد؟وابتدای جاده ایستاد وتمام فانوس هارا بی نور کرد تا کسی که

 می خواهی دلبسته ی خورشید شود ودر کورسوی فانوس ها ،خورشید را از یاد نبرد!وهی جاده رانشان

 دهی و بگویی این راه توست،نوری که دلبسته اش شدی نور مصنوعی فانوسیست که همین روزها به

آخر میرسد! اما کو گوش شنوا؟

قبول دارم!تمام این کارها را برای من کردی تا این نقطه از مدار نباشم!اما نشد،گوشم به حرفهایت

 بدهکار نبود!

اماحالا چه؟حالا که می خواهم تمام وجودم گوش باشد برای حرفهایت،حس حسادت را درمن آنقدر

تحریک می کنی که یک کمک ،یک نگاه خشک وعادی،حالم را به هم میریزد!

تمام صبوریم را بالا می آورم وبی تابی ام را مهر می کنم ومی چسبانم بر پیشانی که همه ببینند الا تو!

که این روزها حجب وحیای لعنتی ات،سرت رابالا نمی آورد....

باشد قبول!تو خواستی ونشد!...

اصلا مگر باید همه مدارها بر وفق ما بچرخد؟؟؟؟

 

  • میترا اسدی

حرفی نیست وقتی تمام کلمه ها را به هم ریختم......

فعل ها وفاعل ها را،نقطه ها را مات کردم وتمام استعاره هارا از یاد دستور زبان فارسی بردم.آرایه ها

را به اسارت گرفتم،مبادا که دوباره خیال نوشتنت بی تابم کند...

وقتی هیچ مخاطب خاصی در دسترس نیست،وقتی کلمه ها گنگندو آنطورکه باید دینشان را ادا نمی کنند

توازمن نامتعادل تری ساعت های زندگیت به هم خورده اندوتوحواست را ازدست های لحظه هایم

 پرانده ای....گاهی جلوی همه لج میکنی و دلم را به خیال خام نبودن میسپاری....گاهی در خلوتمان

زمین و زمان را به هم میدوزی تا بخندم.

همیشه جوری وانمود کرده ای که هوایم را داری،اما مگر دل من با این هواهای نبودنت عادت میکند؟؟؟

وقتی بی خوابی وساعت های روز وشبت در هم می شوند،توحواست هست کسی پشت تمام ثانیه ها دلش

 شور لحظه های نیامده ای  را میزندکه میداند با تو سازگار نیست.

تو حواست هست که این روزها تورا کم دارم...وقتی دلم میگیرد وقتی شانه هایم تکیه گاهی می خواهد

 وتونیستی نمیدانی که چه آواری درونم فرو میریزد...

 

 

  • میترا اسدی


امروزبیست ونه مهر بارون میومد،اما نمیدونم منی که عاشق بارونمو هیچی اندازه بارون حالمو خوش

 نمیکنه!چرا این بارون انگاری داشت حالمو میگرفت.....

قرار بود امروز اتاق انجمن رو یه سروسامونی بهش بدیم اما با این بارون وسرما خوردگی که من داشتم

نمیشد دانشگاه رفت،برای همین به یکی از بچه های انجمن که برای عقد خواهرش رفته بود شهرشون

وقرار بود برگرده پیام دادم راه نیفتی بیای دانشگاه ها!بارون میاد من دانشگاه نمیرم خونتون بمون

فردابیا؟حواب داد چرا؟؟؟گفتم :اولا بارون میاد،دوما سرما خوردم،سوما جاده لغزندست،جواب داد سنگ

هم از آسمون بیاد الهه سر قولشه،بلند شو بیا دانشگاه تنبل خانوم

گفتم نمیام نمیام نمیام ببینم  دستت کجا بنده؟

دیگه جواب نداد،یکی دو ساعتی گذشت دیدم خونه هستم وبیکار،خیلی وقته تو وبلاگ مطلب جدید نذاشتم یکی از متنای قدیمیم به اسم سزاوار رفتن رو گذاشتم تو وبلاگ و داشتم به وبلاگای دیگه سر میزدم که دوستم زنگ زد گریه گریه گریه الهه مرد

خودمو رسوندم بیمارستان توراه به عاطفه(کسی که زنگ زده بود)پیام دادم وای به حالت اگه دروغ گفته

باشید وبخواید منو بکشونید دانشگاه....

رسیدم بیمارستان اوضاع:باباش اعزام شده اصفهان،خواهرش کتفش شکسته،خودش تو سرد خونه

الهه سر قرار رسید بی تاخیر ........

  • میترا اسدی

  • میترا اسدی


من از بغض های خالی نگاه تو،ازاین ازدحامی که مرا به وحشت می اندازد به جوهر خودکارم پناه میبرم،به واژه هایی که لایق سرودن شدن اندومن درگیجی مبهمی که نمی دانم ازسمت تو می آید یا دلم دست وپا میزنم،برای بودن یک ردیف ،یک قافیه ،که بچسبد تنگ حرفهایم ،که شاید به مزاج این دل لعنتی بنشیند وسردیش نشود!

توچه میدانی؟حالا که از همه دل بریده ام ،حالا که تاوان سادگیم را به ناداوری غرور کلمات بخشیده ام،باز هم سر آمدنت چانه میزنی؟حست که هیچ،خودت هم این روزها سراغم را نمیگیری!

چه شد که شاعر تو ،شعرهایش را به حراج گذاشت وبالغی کلمات رادر اجتماعی که میدانست گرگی است در لباس بره ای سفید،رها کرد وخودش شبیه دوره گردها شهر به شهر ،روستا به روستا گشت دنبال شعوری که از شعرهایش وام گرفته بود!

می دانم حماقت است،من تورا بادست ازتمام پانیه های بودنم پس زدم ،اما پایی نبود که پیشت کشم،تو هنوز هم سزاوار رفتنی!!!

  • میترا اسدی

پاییز آمدست کــــه خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"

بر باد می دهــم همـه ی بــود خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت

باران بشو ، ببار بــه کاغذ ،سخن بگــو

وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من

حتی اگر خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنـــی کـــه مرا زود تر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت

پاییز من  ،  عزیـــز غــم انگیز برگریـــز

یک روز می رسم و تو را می بهارمت!!!

"سید مهدی موسوی"


پاییز مبارک

  • میترا اسدی

تموم راه محو گفت وگوتم

پربغض وگناه وبرهوتم

تموم جاده رو آغوش میخوام

آره برگرد همین جا،پیش روتم

 

آره برگرد نمیخوام این غرورو

"بذارتاشک کنی که من یه مردم"

مگه چی میشه زخماموببندی؟

که بی گرمی دستت،سردسردم

 

بذاربارونی شم،رویای من شی

هنوزم میشه با عشق رو به رو بود

اگه من یه کلاف بی ارادم!

واسه تو شال گردن آرزو بود

 

پربارونم وابری ندارم

پر ابری که بارونی نداره

نگاهت سخته،دوره،دل بریدست

شبیه عاشقی،خواب وبیداره

 

ته این اتفاق  نانجیبو

نمی خوام توی فنجونو ببینی

ته این جاده هر چی باشه خوبه

فقط باور کنم بارونو دیدی

 

  • میترا اسدی